یک بدشانسی کوچک

یکی از دوستانم یک سوم ویسکی را انداخت بالا و خوابید، یک بطری ش شصت هزار تومن بود، بیست هزار تومن خرج کرد که بخوابد.

من و ماروت کارهای بهتری کردیم. تا صبح شعر خواندیم، شعر گفتیم، خدا را آوردیم پیش خودمان که سرش گرم باشد و کاری به دست ها و مشت های رو به آسمان نداشته باشد.

خدا گفت می دونین اسم اعظم چیه؟

گفتیم خدا مارو گیر نیار، اسم خودته دیگه

اگه هنوز اون قدر پاتیل نشدین بهم بگین.

ما هم گفتیم و خدا خندید و از اتاق بیرون رفت.

 

                                    نوشته های حکاکی شده بر دیواره ی چاه بابل

نظرات 3 + ارسال نظر
[ بدون نام ] یکشنبه 7 خرداد 1385 ساعت 08:28 ق.ظ

چته؟ مگه تولیدی راه انداختی که تند تند می نویسی؟
بعد هن و هنتو هم می بینیم آقا نوید. کله پا می شی ها.

[ بدون نام ] یکشنبه 7 خرداد 1385 ساعت 09:21 ق.ظ http://www.wall.blogsky.com

واقعا نوشته های یه خاطره بوده..

roya یکشنبه 7 خرداد 1385 ساعت 04:24 ب.ظ

SALAM NAVID JOON BET TABRIK MIGAM POSHTEKARE KHOBI DARI MOVAFAGH BASHI AZ KASIA HAM KE NAOMIDET MIKONAN KHOSHAM NEMIADBE OMIDE DIDAR

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد