زمانی برای الهام

 

او می توانست بین دو نیمه فوتبال بخوابد و خواب ببیند. همیشه یک ربع اول نیمه دوم را خواب می دید. بعد از سر بدجنسی می آمد و همه ش را برام تعریف می کرد، مطمئن باشید بدجنسی بود چون می دانستم که راست می گوید و لازم نبود ثابت کند.

آجری دیگر در دیوار

 

دوستم گفت: دزدی می ره خونه یی واسه دزدی. همین که می ره تو اتاق می بینه دختری لخت و دمر افتاده و هیچ حرکتی نمی کنه. دزده به ش دست می زنه و دختره تکون نمی خوره. اونم می ترسه و فرار می کنه. وسط راه به سرش می زنه که بالاخره منم آدمم و دل دارم و یه تن هم اون جا افتاده. بر می گرده و هر کاری که می خواد با دختره می کنه. وقتی کار داشت تموم می شد دختره بر می گرده و چشمش که به دزده می افته جیغ می زنه.

باباهه سر و کله ش پیدا می شه و دزده رو می گیرن. تو دادگاه دزده اعتراف می کنه و قاضی از دختر می پرسه چرا لخت رو تخت افتاده بودی و حتی تا آخرش بر نگشتی؟ دختر یه نگاهی به باباش می ندازه و و سرشو می ندازه پایین و می گه: بابام هر شب باهام سکس داره و من واسه این که نبینمش لباسامو در می آرم و رو تخت دراز می کشم. این دفه هم فکر کردم بابائه که بر نگشتم.

دوستم گفت من که فکر کنم داستان خوبی از آب در بیاد. می تونی بنویسیش؟

عدلِ ظهر

 

امروز بیست و سه سال می گذرد از روزی که بچه ای داشت مرده به دنیا می آمد و پزشکان توی چادر اکسیژن گذاشتندش و زنده شد. فعلاْ که دارد زندگی می کند و دور دنیا می گردد تا بیشتر بداند. دوست دارد چیزهایی ببیند که تعجب کند و لحظه هاش را (چه شاد و چه غمگین) با رنگ های تند رنگ آمیزی کند.

فعلاْ حوصله نوشتن ندارم. سر ظهر است و خستگی:

هیجان

هاج و واج مانده بر آستانه

در

وامانده بدون درخواست

شروع نشستن روی ویلچر


دیروز دوستم را توی خیابان دیدم، باز هم از فضا برگشته بود، پرسید ازم چه کار می کنی؟
گفتم می گذرونم
گفت هنوز می نویسی؟
(خودش نویسنده است و کتاب چاپ کرده)
گفتم آره
دروغ گفتم

حراج


دیوار برلین را بعد از خراب کردن قطعه قطعه فروختند...
بعد از فینال جام های جهانی از سال 94 به بعد زمین فوتبال را قطعه قطعه می فروشند...
قلب، کلیه، هر چیزی که بخواهید میتوانید بخرید....
قیمت عشق هم که با سال تولد حساب می شود...

عمو کارل می گفت پول زخم هایی را مرهم می نهد که خودش زده است

Xism


کارخانه های دخانیات از تلویزیون شریف ترند. آن ها لا اقل روی بسته ی سیگار می نویسند کشیدن سیگار موجب بروز بیماری های ریوی و قلبی می شود و برای سلامتی ضرر دارد.

تاملاتی در ایثار


دیشب خواب دیدم که از کنار سد رد می شوم، سد رخنه دارد و از آن آب می چکد. به دست هام نگاه کردم، مثل پاهای مرغابی پره داشت.

سنگ قبر یک بیمار مبتلا به لوسمی


سه روز بیماری می تواند بعضی از عقایدت را عوض کند....
سه ماه بیماری می تواند کلی از عقایدت را عوض کند......
بیماریِ تا آخر عمر می تواند همه ی عقایدت را عوض کند...

چهار چوب

 

مسائل تن همیشه در ابهام می ماند و تمدن چند هزار ساله می پوشاندش. انسان به سمت الگوی نامریی می رود که خودش اختراع کرده، مترسکی که به ش هویت بخشیده و باورش کرده. سیاست کلی همیشه بر این بوده که همه چیز کنترل بشود حتی گفتن.

تن به صورت معبدی جادویی در می آید که باید دنبال ش دوید، به زیارتش رفت و دیگر از حالت وجودی که همه روزه با ماست خارج می شود و حتی دست کشیدن بر آن به آیینی تبدیل می شود پوشیده از شرم و راز و بهت.

کم کم ازمان دور می شود و به صورت موجودی مستقل و بی هدف به زندگی ش ادامه می دهد، مانند بچه ای نق نقو که پرستارش را عاصی کرده و پرستار اجازه ندارد به ش قاقا لی لی بدهد.

تن دیگر رشد نمی کند، همیشه بچه می ماند و آن وقت ذهن مان باید اسیر درخواست های بچه گانه ش بشود.

تاریخ تحولات انسانی

 

دوستم هر کاری می کند نمی تواند جلوی قدیس شدنش را بگیرد و دارم حسابی تشویقش می کنم، قرار است برود کوه و کمر و بنشیند به تفکر. می گویم فقط کافی است چند ماه کسی نبیندت، چند ماه می شود چند سال، قیافه درب و داغان ت را هم ببینند باورشان می شود و آن وقت دورت حلقه می زنند. چون مثل آن ها نیستی و آن وقت است تصویر پوشالی ازت می سازند که راحت تر حذفت کنند، که بفرستندت لای کتاب ها، همان جا محترمانه دارت بزنند، بین مرتاض ها و خواجه ها....

دوستم می گوید خفه شو ...

جلوی سینما بهمن هستیم

می گویم جدی می گویم تو که به هیچی تو زندگی ت علاقه نداری و قرار است بزنی به کوه و بیابان پس یک خورده جهت بده به تنهایی، سرمایه گذاری کن، من هم داستان زندگی ت را می نویسم.

می گوید اگر یک کلمه دیگر بگویی من می دانم و تو.

می بینم طفلک ناراحت شده و چیزی نمی گویم، حتی به دختر ها هم نگاه نمی کند، به آسمان نگاه می کند. حق دارم این پیشنهاد را به ش بکنم که تا یک هفته دیگر که به کوه می زند وقتِ فکر کردن داشته باشد.