او می توانست بین دو نیمه فوتبال بخوابد و خواب ببیند. همیشه یک ربع اول نیمه دوم را خواب می دید. بعد از سر بدجنسی می آمد و همه ش را برام تعریف می کرد، مطمئن باشید بدجنسی بود چون می دانستم که راست می گوید و لازم نبود ثابت کند.
دوستم گفت: دزدی می ره خونه یی واسه دزدی. همین که می ره تو اتاق می بینه دختری لخت و دمر افتاده و هیچ حرکتی نمی کنه. دزده به ش دست می زنه و دختره تکون نمی خوره. اونم می ترسه و فرار می کنه. وسط راه به سرش می زنه که بالاخره منم آدمم و دل دارم و یه تن هم اون جا افتاده. بر می گرده و هر کاری که می خواد با دختره می کنه. وقتی کار داشت تموم می شد دختره بر می گرده و چشمش که به دزده می افته جیغ می زنه.
باباهه سر و کله ش پیدا می شه و دزده رو می گیرن. تو دادگاه دزده اعتراف می کنه و قاضی از دختر می پرسه چرا لخت رو تخت افتاده بودی و حتی تا آخرش بر نگشتی؟ دختر یه نگاهی به باباش می ندازه و و سرشو می ندازه پایین و می گه: بابام هر شب باهام سکس داره و من واسه این که نبینمش لباسامو در می آرم و رو تخت دراز می کشم. این دفه هم فکر کردم بابائه که بر نگشتم.
دوستم گفت من که فکر کنم داستان خوبی از آب در بیاد. می تونی بنویسیش؟
امروز بیست و سه سال می گذرد از روزی که بچه ای داشت مرده به دنیا می آمد و پزشکان توی چادر اکسیژن گذاشتندش و زنده شد. فعلاْ که دارد زندگی می کند و دور دنیا می گردد تا بیشتر بداند. دوست دارد چیزهایی ببیند که تعجب کند و لحظه هاش را (چه شاد و چه غمگین) با رنگ های تند رنگ آمیزی کند.
فعلاْ حوصله نوشتن ندارم. سر ظهر است و خستگی:
هیجان
هاج و واج مانده بر آستانه
در
وامانده بدون درخواست
مسائل تن همیشه در ابهام می ماند و تمدن چند هزار ساله می پوشاندش. انسان به سمت الگوی نامریی می رود که خودش اختراع کرده، مترسکی که به ش هویت بخشیده و باورش کرده. سیاست کلی همیشه بر این بوده که همه چیز کنترل بشود حتی گفتن.
تن به صورت معبدی جادویی در می آید که باید دنبال ش دوید، به زیارتش رفت و دیگر از حالت وجودی که همه روزه با ماست خارج می شود و حتی دست کشیدن بر آن به آیینی تبدیل می شود پوشیده از شرم و راز و بهت.
کم کم ازمان دور می شود و به صورت موجودی مستقل و بی هدف به زندگی ش ادامه می دهد، مانند بچه ای نق نقو که پرستارش را عاصی کرده و پرستار اجازه ندارد به ش قاقا لی لی بدهد.
تن دیگر رشد نمی کند، همیشه بچه می ماند و آن وقت ذهن مان باید اسیر درخواست های بچه گانه ش بشود.
دوستم هر کاری می کند نمی تواند جلوی قدیس شدنش را بگیرد و دارم حسابی تشویقش می کنم، قرار است برود کوه و کمر و بنشیند به تفکر. می گویم فقط کافی است چند ماه کسی نبیندت، چند ماه می شود چند سال، قیافه درب و داغان ت را هم ببینند باورشان می شود و آن وقت دورت حلقه می زنند. چون مثل آن ها نیستی و آن وقت است تصویر پوشالی ازت می سازند که راحت تر حذفت کنند، که بفرستندت لای کتاب ها، همان جا محترمانه دارت بزنند، بین مرتاض ها و خواجه ها....
دوستم می گوید خفه شو ...
جلوی سینما بهمن هستیم
می گویم جدی می گویم تو که به هیچی تو زندگی ت علاقه نداری و قرار است بزنی به کوه و بیابان پس یک خورده جهت بده به تنهایی، سرمایه گذاری کن، من هم داستان زندگی ت را می نویسم.
می گوید اگر یک کلمه دیگر بگویی من می دانم و تو.
می بینم طفلک ناراحت شده و چیزی نمی گویم، حتی به دختر ها هم نگاه نمی کند، به آسمان نگاه می کند. حق دارم این پیشنهاد را به ش بکنم که تا یک هفته دیگر که به کوه می زند وقتِ فکر کردن داشته باشد.