برای یکی از دوستانم که تحول را خوب می فهمد

 

انسان ها داخل مترو، خسته و غم انگیزند و زیر چشمی همدیگر را می پایند، همدیگر را ورانداز می کنند و وقتی نگاهشان می کنی می روند در افکار دور و دراز...

زیر جمجمه ام دو فکر بالا و پایین می روند...

زیر جمجمه ام تو هستی و پروژه هایی که باید آماده شان کنم...

زیر جمجمه ام  logical songمی پیچد و پیرمردی زیر چشمی نگاهم می کند...

  فکرهای بی انگیزه، جریانی از درد با خودشان دارند

زیر جمجمه ام آن قدر خون جمع شده که هر لحظه ممکن است منفجر بشود.

زیر جمجمه ام دختری میله را محکم گرفته و دور تا دورش نگاه هایی که با همه ی خسته گی شان سعی دارند دن ژوان باشند.

بسته های کوچک انرژی جذب سلول ها می شوند و قلب هنوز می تپد.  

 

نظرات 3 + ارسال نظر
نفیسه پنج‌شنبه 25 خرداد 1385 ساعت 07:27 ق.ظ http://www.dell-neveshte.blogsky.com/

سلام . ما میاییم و میریم . کنار هم زندگی میکنیم ....ولی همدیگه رو اصلا نمیبینیم.........

ستاره پنج‌شنبه 25 خرداد 1385 ساعت 07:46 ق.ظ

الهه پنج‌شنبه 25 خرداد 1385 ساعت 05:07 ب.ظ

مثل اینکه هنوز در گیر اون خوابی ؟ نه ؟ ولی ادما بیش تر از اون چیزی که فکر میکنن از هم دورن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد