سر صبح

 

وقتی توی آینه خودش را دید پدرش را یاد آورد.

اصلاً شبیه نبودند.

داشت دیرش می شد و فرصت فکر کردن نداشت.

باید پسر بزرگش را می برد مدرسه که بعد به ش بگوید تو بی سوادی و فسیل شدی

باید پسر کوچک ترش را که می خواست پادشاه بشود می برد مهد کودک که چند سال بعد به او بگوید می خواهد هتل دار بشود.

باید برای پسر سومشان که سونوگرافی مشخص کرده بود لباس می خرید که زنش سرِ زا بمیرد.

 

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد