با دوستم سوار اتوبوس شب رو شدیم، برویم رشت. شب به خاطر میل به امنیت بیشتر آدم ها را به هم نزدیک تر می کند. سرش را گذاشته بود روی شانه م و خودش را با ستاره ها مشغول کرده بود.
داشتم موسیقی گوش می دادم.
ماه شب چهارده بود، می گفت ارواح ناشناخته دارن تو من بیدار می شن. هر بار این را می گفت اتفاقی می افتاد. سرخ پوست بود.
هربار بحث به نیروهای ناشناخته می رسید یاد آمازون می افتادم و پشت سرش آمازون ها؛ برای این که بهتر کمان را بکشند سینه ی سمت راست شان را می بریدند. بعد نگاهش می کردم و مثل همیشه لبخند سرخ پوستی تحویلم می داد.
کاش فکر هم صفحه ی شطرنجی داشت.
برام تعریف کرد از روح، هیچ وقت نفهمیدم چه می گوید ولی لحنش پرِ اعتقاد بود. زندگیِ دست ستاره ها، زندگی یی که یک نفر آن بالا بالا ها تاس بیندازد و با رد شدن ستاره یی دنباله دار تاریخ تغییر کند.
اتوبوس دم رستورانی بین راهی نگه داشت، مسافران را به زور بیدار کردند که فرصت از دست شان نرود، فرصت فحش دادن به گمانم. گفت پسته می خوام، برام می گیری؟
این پا و آن پا کردم که یادش برود ولی نرفت انگار به ماجرای ناشناخته ی فضایی ش مربوط می شد یا دستور از جایی دیگر می رسید.
رفتم و براش پسته را از سر گردنه خریدم. وقتی آمدم بالا دیدم یک نفر سر جام نشسته و دوستم سرش را تکیه داده به شانه ش و هنوز غرق در ستاره ها بود. اگر یک سرخ پوست برهنه با پر عقاب روی سر می دیدم کمتر تعجب می کردم تا یک ایرانی، درست مثل خودم.
از کنارشان رد شدم و رفتم ته اتوبوس. به جای این که مغزم را خسته کنم، دو صندلی خالی گیر آوردم و دراز کشیدم؛ سریع هم خوابم برد.