تاریخ تحولات انسانی

 

دوستم هر کاری می کند نمی تواند جلوی قدیس شدنش را بگیرد و دارم حسابی تشویقش می کنم، قرار است برود کوه و کمر و بنشیند به تفکر. می گویم فقط کافی است چند ماه کسی نبیندت، چند ماه می شود چند سال، قیافه درب و داغان ت را هم ببینند باورشان می شود و آن وقت دورت حلقه می زنند. چون مثل آن ها نیستی و آن وقت است تصویر پوشالی ازت می سازند که راحت تر حذفت کنند، که بفرستندت لای کتاب ها، همان جا محترمانه دارت بزنند، بین مرتاض ها و خواجه ها....

دوستم می گوید خفه شو ...

جلوی سینما بهمن هستیم

می گویم جدی می گویم تو که به هیچی تو زندگی ت علاقه نداری و قرار است بزنی به کوه و بیابان پس یک خورده جهت بده به تنهایی، سرمایه گذاری کن، من هم داستان زندگی ت را می نویسم.

می گوید اگر یک کلمه دیگر بگویی من می دانم و تو.

می بینم طفلک ناراحت شده و چیزی نمی گویم، حتی به دختر ها هم نگاه نمی کند، به آسمان نگاه می کند. حق دارم این پیشنهاد را به ش بکنم که تا یک هفته دیگر که به کوه می زند وقتِ فکر کردن داشته باشد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد