امروز بیست و سه سال می گذرد از روزی که بچه ای داشت مرده به دنیا می آمد و پزشکان توی چادر اکسیژن گذاشتندش و زنده شد. فعلاْ که دارد زندگی می کند و دور دنیا می گردد تا بیشتر بداند. دوست دارد چیزهایی ببیند که تعجب کند و لحظه هاش را (چه شاد و چه غمگین) با رنگ های تند رنگ آمیزی کند.
فعلاْ حوصله نوشتن ندارم. سر ظهر است و خستگی:
هیجان
هاج و واج مانده بر آستانه
در
وامانده بدون درخواست
سلام دوست عزیز موفق باشی وبلاگ جالبی داری دوست عزیز وبلاگ اصلی من http://lovsat.blogsky.com هست این وبلاگ که لینکشو گذاشتم وبلاگطرفداران سعید محمدی هستش دیروز راه اندازیش کردم موفق باشی به جفتشون سر بزن اگه خواستی تبادل لینک هم کنی من پایه هستم اسم وبلاگ شما را در ۲ وبلاگم نه ۳ وبلاگم بگزارم وبلاگ گندم من نستا موفق و پر بیننده است به یاری خدا خواستی من هستم پیروز باشی
سلام وبلاگه تو تنها وبلاگیه که دوست دارم تمام نوشته هاشو بخونم