وصیت نامه ای نوشته ی یک ناشناس

 

دارم لبخند می زنم تا شکوفا شدنم را جشن بگیرید. زندگی اما همین نزدیکی ها پرسه می زند، درست پشت سرتان و من می بینمش و دست های کثیفش را و هر چه درباره ش به تان می گویم باور نمی کنید و به م می خندید، منعم می کنید از حرف زدن درباره ش که جشن تان خراب نشود. اصلاْ بگذار در بر بگیردتان.

 

نظرات 4 + ارسال نظر
جودی آبوت یکشنبه 1 مرداد 1385 ساعت 07:48 ق.ظ http://judy-abbott.blogsky.com

سلام خوب خیلی قابل تامل بود موفق باشی

جودی آبوت یکشنبه 1 مرداد 1385 ساعت 08:58 ق.ظ http://judy-abbott.blogsky.com

مرسی عزیزم تو واقعا لطف داری خودم میدونم واسه همین واقعا ازت انتظاری ندارم اما قبول کن که دلگرمی همیشه نیاز ما آدهاست اما در مورد من یکی زیاد لازم نیست همین که من میام وبلاگه تو بسه چرا که تو حرفهای قشنگ می زنی نه من من جز چرت و پرت چی واسه گفتن دارم ممنونم

دادش زینب یکشنبه 1 مرداد 1385 ساعت 09:14 ق.ظ http://8t.blogsky.com

سلام
جالب مینویسی !
من لینکتون رو میزارم توی وبلاگم شما هم بذارید
منتظرتون هستم

جودی آبوت چهارشنبه 4 مرداد 1385 ساعت 12:33 ب.ظ http://judy-abbott.blogsky.com

سلام عجیبا غریبا چرا آپ نمی کنی نکنه خیاط در کوزه افتاد راستی اگه الان تو قبری یه جمله ام از خودت بنویس ببینم این همه حرف زدی از دیگران خودت چه کاره ای

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد