تخیل و مالیخولیا

دارم یکی از احمقانه ترین لحظه های عمرم را می گذرانم. دیواری را با ناخن سوراخ می کنم فقط به خاطر این که صدای ناله ای می شنوم. صدای عجیبی که به ناله ی محتضری می ماند و فقط هر بار که دست از کندن می کشم صداش را می شنوم.
نظرات 2 + ارسال نظر
جودی آبوت سه‌شنبه 10 مرداد 1385 ساعت 01:14 ب.ظ http://judy-abbott.blogsky.com

تند تر بکن نفسم بند آمد مرا ناامید نکنی یه موقع نوید جان

الهه سه‌شنبه 24 مرداد 1385 ساعت 11:22 ق.ظ

چرا نمیخواستی صداشو بشنوی ؟ یا شاید میخواستی یه جورایی همدردی کنی ؟؟؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد