سنگ ها و مشت ها


تو می لرزیدی. بغلت کرده بودم و می لرزیدی.


خانمی از کنارمان رد شد که روی پیشانی ش نوشته بود: ننویس بدآموزی دارد و چپ چپ نگاه مان کرد. آب داشت کم کم بالا می آمد و نوح تو کشتی ش نشسته بود و به مان می خندید.


یکی از بچه ها گفت بهتر که می میریم و راست خیابان را گرفت که همه ی دخترهاش را ببوسد.


همه مردم این طرف و آن طرف می رفتند و تو می گفتی منو ببر خونه. اولین بار بود کسی نگاهش طرف مان نچرخید با این که کول ت گرفته بودم. گفتم مرگ چقدر جنبه های خوب داره. جوابم را ندادی.


آب رسیده بود به مچ پاهامان و کشتی نوح هنوز بالا نرفته بود. پسرش هم تو کشتی بود. با این که آدم کشته بود از زندان درش آورده بود. حیوانات هم بودند ولی ما نبودیم.


گفتی می خوام دراز بکشم رو تخت و بمیرم. دوست دارم خواب باشم.


اون طوری که بیشتر یخ می زنی.


آب که داره بالا می آد چه فرقی می کنه.


نصرالله هم به موقع خودش را رساند به کشتی. هم بازی مان بود و موقع بلوغ که ریش در آوردیم و خواب های عجیب می دیدیم راهش را کج کرد و ازمان جدا شد.


تو هم پیشم بخواب.


تا خانه راه زیادی مانده بود، میان ترس و در به دری و مرگ. آب آرام آرام بالا می آمد که زجرکش مان کند.


به خانه رسیدیم. گفتم بهتره قبلش یه فیلم ببینیم گفتی آره Arizona dream رو بذار.


فیلم را تا آخر دیدیم و خودمان را با رویا پر کردیم. گفتی حالا بخوابیم.


تن ت خواستنی بود و خانم پیشانی تو اتاق داشت راه می رفت. از خانه انداختمش بیرون و گفتم


دست از سرمان بردار. این دم آخری لااقل.


خوابیدیم.

نظرات 2 + ارسال نظر
خدای گونه ای در تبعید... یکشنبه 2 مهر 1385 ساعت 10:02 ق.ظ http://kaveer.BlogSky.com

سلام

مطلب بسیار زیبا و جذابی بود. تحت تاثیر قرار گرفتم. منتظر نوشته های بعدی ات خواهم ماند.

برو با با روان پرشی داری تو!!!!!!!!!!!!!!!! پنج‌شنبه 19 اردیبهشت 1387 ساعت 09:04 ق.ظ

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد