دهانِ باز دریا


نهم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و یک با دوست هام رفتیم دریا. با خودمان نوشیدنی برده بودیم که تو آب بخوریم و یک خورده زندگی را راحت تر بگیریم، در واقع فکر کنیم زندگی راحت تر ما را گرفته، زندگی هم عجب مکافاتی ست ها.


تو آب خوردیم، قبلش هم یکی دو قلپ رفته بودیم بالا. یک هو به سرم زد و شنا کردم به سمت افق. خسته شده بودم از نزدیکی به آدم ها. همین طور رفتم تا جایی که دیدم نا ندارم، برگشتم و دوست هام را دیدم، خیلی دور بودند. همان جا شکوفه زدم و دیگر دست خودم نبود.


دوستم گفت دیدم نیستی. برگشتم طرف دریا و دیدم یه دسته موی نارنجی رو آب برق می زنه. همه رو صدا کردم.


بابک شنا کرد طرفم. او هم مست بود وگرنه کسی جرئت نداشت تا آن جا بیاید. نگهم داشت رو آب تا قایق آمد و نجاتم دادند.


اولین تصویری که موقع غرق شدن آمد تو ذهنم مادرم بود که بچه ها را می کشت. گفتم به خودم جواب مامانو چی می دن؟ بعد رفتم زیر آب. هی بالا و پایین می رفتم. چند دقیقه را که اصلاْ یادم نیست.


موقعی که رو ساحل بودم و دوست هام مطمئن شدند که سالمم و خیال مردن ندارم رفتند تو آب.


دختری شانزده هفده ساله با مانتوی آبی روشن و روسری سفبد آمده بود بالا سرم و دست پسری ده ساله را که بستنی می خورد گرفته بود. دختر چشم ازم برنمی داشت و جرئت نمی کردم تو چشمش نگاه کنم. خیلی رو می خواهد آدم حماقت کند و پاش هم واستد. من که ازاین روها ندارم. مردی آمد و بردشان.


بعدها به دوستم این قضیه را گفتم و گفت توهم داشتی. گفت دختری آن جا نبوده. گفت داشتی به عزراییل هیزی می کردی؟ و من بی خیال ادامه ی بحث شدم ولی او هر جا نشست قضیه ی دختر را گفت.


موقع برگشتن به بابک گفتم اگر چین بودیم باید تا آخر عمر زندگی م را تامین می کردی.


نهم مرداد هزار و سیصد و هشتاد و دو صمد با لیلا رفت کنار دریا. آخرین نمره ش را گرفته بود و بعد شش سال با چهار مشروطی و کمیسیون و همه ی دنگ و فنگ هاش از رشته ی ریاضی که علاقه یی به ش نداشت فارغ التحصیل شد. لیلا نشست کنار آب و صمد رفت تو آب. دریا آرام بود ولی لیلا دلشوره داشت. غریزه ی زن ها را نمی شود دست انداخت. صمد گفت نترس بابا. دریا که آرومه. کتاب بار هستی م پیشش ماند.


جنازه ش را که آوردند لیلا نای گریه کردن نداشت. مبهوت نگاه ش می کرد. زندگی حسابی چلاندش و وقتی فکر می کرد از دستش آزاد شده مثل محکومی که به ش می گویند فرار کن و از پشت با تیر بزنندش او را از پا در آورد.


تو مراسم به لیلا چیزی نگفتم. صمدِ خوب صمدِ دوست داشتنی و همه ی صفت هایی که احتیاج داشت تا او را در ذهنش مومیایی کند ردیف کرده بود. باید با مفاهیمی بزرگ تر عدم وجودش را پر می کرد و این جنگ نابرابری بود.


نهم مرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و سه مامان و بابا آمدند خانه و گفتند خبر داری پسر همسایه، قهرمان پرورش اندام، غرق شده؟


وقتی برای دوستم این ماجرا را تعریف کردم گفت اصلاْ چرا همه ی ماجراهای آس باید واسه تو اتفاق بیفته؟!!!!!!!!!!

نظرات 2 + ارسال نظر
parisa یکشنبه 15 مرداد 1385 ساعت 07:57 ب.ظ

میدونی که معتقدم من آس اووردم که اوون آس نهم مرداد هشتاد و یک رو تو نیووردی.

[ بدون نام ] پنج‌شنبه 19 مرداد 1385 ساعت 01:33 ب.ظ

jaryane ezrailo on dafe yadet raft vasam tarif koni.rasri......gholet ke yadet narafte?!!!!!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد