دهان قفل شده

 

قبولش کمی سخت بود ولی خب پذیرفتن حماقت شجاعت می خواهد. رویای دور تو دروغ بود و کلاغه را هم با تفنگ زدند تا بالای خانه قارقار نکند.

حالم دارد از این هر روز نوشتن به هم می خورد. از این که توی بیابان فریاد بزنی و باد صدایت را بپیچاند و شن دهانت را پر کند.

حالم از دختری که هر روز سرش را به دیوار می کوید و خونش را با لباسم پاک می کند و بعد می گوید «دوست ندارم ببینمت لباست کثیفه» به هم می خورد.

کوه حرف هایت را نشخوار می کند.

دریا تکرار می کند تصویرت را در موج های ش.

امروز روز خوبی برای نوشتن نیست به گمانم.

 

نظرات 1 + ارسال نظر
مریم جمعه 12 مهر 1387 ساعت 11:42 ب.ظ

عالی بود براووووووووووووووووو

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد