تخیل و مالیخولیا

دارم یکی از احمقانه ترین لحظه های عمرم را می گذرانم. دیواری را با ناخن سوراخ می کنم فقط به خاطر این که صدای ناله ای می شنوم. صدای عجیبی که به ناله ی محتضری می ماند و فقط هر بار که دست از کندن می کشم صداش را می شنوم.

قل خوردن ساعت ۴ صبح

 

وقتی کسی تهمت می زند این را می گوید که اگر خودش در آن موقعیت باشد چه می کند.

مدل سازی ذهن (حرکت یک ذره دور دایره)

 

خیابان را بالا و پایین رفتن لا اقل یک خوبی دارد: همان کاری را می کنی که مغزت می کند.

سیزیف در مه (سنگ قبری غلتان)

 

خاطرات بد و خوب کوکتل قوی ساخته اند که دارد از پا در می آوردم. فعلاْ تلو تلو می خورم تا بعد. هر چقدر منتظر مانده م تا معجزه یی بشود انگار نه انگار و من افتاده ام به چرخه ی تکرار. حتی رستاخیز هم کمکی نمی کند.

وقتی به سرت می زند (خودکشی مزمن)

 

مازوخیست کسی ست که بنشیند و سریال در قلب من را ببیند و به خودش و کارگردان فحش بدهد.

وصیت نامه ای نوشته ی یک ناشناس

 

دارم لبخند می زنم تا شکوفا شدنم را جشن بگیرید. زندگی اما همین نزدیکی ها پرسه می زند، درست پشت سرتان و من می بینمش و دست های کثیفش را و هر چه درباره ش به تان می گویم باور نمی کنید و به م می خندید، منعم می کنید از حرف زدن درباره ش که جشن تان خراب نشود. اصلاْ بگذار در بر بگیردتان.