خیابان را بالا و پایین رفتن لا اقل یک خوبی دارد: همان کاری را می کنی که مغزت می کند.
خاطرات بد و خوب کوکتل قوی ساخته اند که دارد از پا در می آوردم. فعلاْ تلو تلو می خورم تا بعد. هر چقدر منتظر مانده م تا معجزه یی بشود انگار نه انگار و من افتاده ام به چرخه ی تکرار. حتی رستاخیز هم کمکی نمی کند.
مازوخیست کسی ست که بنشیند و سریال در قلب من را ببیند و به خودش و کارگردان فحش بدهد.
دارم لبخند می زنم تا شکوفا شدنم را جشن بگیرید. زندگی اما همین نزدیکی ها پرسه می زند، درست پشت سرتان و من می بینمش و دست های کثیفش را و هر چه درباره ش به تان می گویم باور نمی کنید و به م می خندید، منعم می کنید از حرف زدن درباره ش که جشن تان خراب نشود. اصلاْ بگذار در بر بگیردتان.