-
شاید واقعی باشد
جمعه 16 تیر 1385 09:51
زن دوستان زیادی داشت. یک روز به یکی شان زنگ زد و دوستش با گریه گفت شوهرش تصادف کرده (زن نیم ساعت باهاش هم دردی کرد) برای این که دلش وا شود به دوست دومش زنگ زد و فهمید سرطان دارد (گفت دکترها اشتباه تشخیص داده اند و زود خوب می شود) زن دیگر به هیچ دوستی زنگ نزد.
-
Paul & Cecilia
پنجشنبه 15 تیر 1385 05:33
دلم هوای نوشتن یک داستان عاشقانه به سرش زده با دختری که ناخنش را می خورد و پسری که هر چند جمله یک بار می گوید ببخش، تقصیر من بود.
-
خودتان یک اسم براش بگذارید
چهارشنبه 14 تیر 1385 21:48
چه احساسی دارید اگر جواب یک معما باشید؟
-
بالا آمدن
یکشنبه 11 تیر 1385 08:17
جنگ مثل خوردن یک تکه گوشت سرخ کرده است که چربی ازش می چکد، همه می گویند خوردنش برای سلامتی خطرناک است و همه با اشتها می خورندش، کسی در تاریخ پیروز می شود که لکه های چربی روی لباسش نباشد و دست هاش را سریع بشوید.
-
زندگی در مفاهیم
چهارشنبه 7 تیر 1385 07:17
آدم های زمین گیر دست شان به آسمان دراز است، مثل درخت و برای این که کم نیاورند می گویند نشان استقامت است.
-
روز هفتم به بعد
سهشنبه 6 تیر 1385 06:50
قرار است دو مجموعه داستان بنویسم: داستان های مترو و داستان های میز بغلی تو کافی شاپ. قرار است به همه ی دوست هام خیانت کنم و بیاورمشان تو داستان. حتی کج و کوله شان کنم مثل آینه ی محدب. آفرینش و پراکندگی خیلی به هم شبیهند مخصوصاً وقتی رشته ش از دستت در برود.
-
an epitaph for everyday life
دوشنبه 5 تیر 1385 06:52
وقتی قرار است کاری را جدی شروع کنم، همین که می روم درونش می فهمم چه شوخی بزرگی است
-
a hidden door for a grave
یکشنبه 4 تیر 1385 07:06
پوست انداختم.
-
اصلاً کی می داند؟
شنبه 3 تیر 1385 07:24
دختری با یک سبد ملافه سفید خیابان را پایین می رفت و آن ها را به مردم می داد. باد لای موهاش می پیچید و تمنای مردها را دنبال خود می کشاند. چند روز است که از زمین خون بیرون می زند و از خیابان بالا می رود.
-
برای دنیا
جمعه 2 تیر 1385 13:41
" کتیبه ی روی گور شیوه ای ست کهن تا زنده گان را به اندیشه وادارد و از فراز دیوار گذشته، امید و اعتماد را انتقال دهد. " پل الوار این نوشته را دوست بسیار عزیزم، دنیا، چند دقیقه پیش برام خواند و مو به تنم سیخ کرد، طوری که نتوانستم از نوشتن مستقیم درباره ش خودداری کنم: از این که با شاعری هم فکرم که دوستش دارم و شعرهاش از...
-
سه رنگ
جمعه 2 تیر 1385 07:27
گفت دیگر با هم دوست نباشیم. گفت تقصیر تو هم نیست، دیشب بهم الهام شد. گفت دوستت دارم ........................................... گفت دیگر با هم دوست نباشیم گفت تو خیلی خوبی و من جلوی پیشرفتت را می گیرم گفت دوستت دارم ........................................... گفت دیگر با هم دوست نباشیم گفت بهتر است دلیلش را ندانی که...
-
تابستان این طور شروع شد
پنجشنبه 1 تیر 1385 13:01
واقعیت پشت در خوابیده بود و هوا داشت گرگ و میش می شد. داشتم کل دنیا را تو سرم جا می دادم و تو بی خیالش شدی و خوابیدی. برتراند هم مرده بود و لابد داشت به ساق پای تو نگاه می کرد که پتو را انداختم روت. صلیب را از گردنم در آوردم و گذاشتم عیسی برای خودش هوا بخورد و خوش باشد. فکر کردم الان نوبت شکوفایی ست. هماهنگی روح و بدن...
-
the fall
چهارشنبه 31 خرداد 1385 06:52
تا چند وقت دیگر می توانیم ورود انسان را به دنیای اصوات جشن بگیریم. دیگر دوره ی امپراتوری کلمه ها تمام شد.
-
مرثیه ای برای یک روز ابدی
سهشنبه 30 خرداد 1385 06:58
آرزوها هم با انسان ها پیر می شوند و از کار افتاده، دیگر توانایی برانگیختن ندارند و به صورت مجسمه هایی ابدی جزیی از وجود انسان را نشان می دهند. نوستالژی کم کم تراژدی می شود، تراژدی تلاش و نتوانستن، اولیس به طرف جزیره یی می رود که همه ساکنانش زن هستند و متقاعدشان می کند آن جا بماند. زنان تنش را ماساژ می دهند و براش شراب...
-
سحرخیز باش تا کله ت به کار بیفتد
دوشنبه 29 خرداد 1385 07:04
زندگی با انسان ایده آلیست تاب خوردن با پاندولی ست که تو را از لذت هایی که در خواب هم نمی بینی تا تنهایی و سکوتی که در خیالت نمی گنجد می برد و می آورد.
-
روح مقدس (از بین رفتن چهار بعد)
یکشنبه 28 خرداد 1385 07:45
با دوستم سوار اتوبوس شب رو شدیم، برویم رشت. شب به خاطر میل به امنیت بیشتر آدم ها را به هم نزدیک تر می کند. سرش را گذاشته بود روی شانه م و خودش را با ستاره ها مشغول کرده بود. داشتم موسیقی گوش می دادم. ماه شب چهارده بود، می گفت ارواح ناشناخته دارن تو من بیدار می شن. هر بار این را می گفت اتفاقی می افتاد. سرخ پوست بود....
-
عصر جدید
شنبه 27 خرداد 1385 07:15
می توانم از امروز در رابطه ام با گربه ی همسایه تجدید نظر کنم و به نوعی انسانی- حیوانی ش کنم. می توانم به سگ دست و پا چلفتی م قلاده بزنم که گربه ی همسایه را نترساند. گربه ی همسایه را هر طور نگاه کنی خوشگل است و کش و قوس معرکه ای به تنش می دهد و منحنی ها هستند که زندگی مان را پر لذت و هیجان می کنند. می توانم بروم توی...
-
منشور
جمعه 26 خرداد 1385 14:45
دیروز با دوستم قرار داشتم و یک ربع کاشته شدم. تا چشمم به ش افتاد گفتم جل الخالق. این بار سنگ تمام گذاشته بود: کفش نارنجی شلوار زرد پر رنگ مانتو سبز پسته ای روسری بنفش موهای جلوی سرش شرابی موهای پشت سرش شکلاتی رژ صورتی لاک آبی فیروزه ای چشم هایش را اگر می دیدی (زیر عینک دودی) خاکستری رگه دار کیف قرمز ساعت سفید گفت یه...
-
سر صبح
جمعه 26 خرداد 1385 06:50
وقتی توی آینه خودش را دید پدرش را یاد آورد. اصلاً شبیه نبودند. داشت دیرش می شد و فرصت فکر کردن نداشت. باید پسر بزرگش را می برد مدرسه که بعد به ش بگوید تو بی سوادی و فسیل شدی باید پسر کوچک ترش را که می خواست پادشاه بشود می برد مهد کودک که چند سال بعد به او بگوید می خواهد هتل دار بشود. باید برای پسر سومشان که سونوگرافی...
-
برای یکی از دوستانم که تحول را خوب می فهمد
پنجشنبه 25 خرداد 1385 06:16
انسان ها داخل مترو، خسته و غم انگیزند و زیر چشمی همدیگر را می پایند، همدیگر را ورانداز می کنند و وقتی نگاهشان می کنی می روند در افکار دور و دراز... زیر جمجمه ام دو فکر بالا و پایین می روند... زیر جمجمه ام تو هستی و پروژه هایی که باید آماده شان کنم... زیر جمجمه ام logical song می پیچد و پیرمردی زیر چشمی نگاهم می کند......
-
خسته گی
چهارشنبه 24 خرداد 1385 12:18
دیشب سه خواب دیدم: استادمان گفت گند زدی با این انتخاب رشته کردنت. ممکنه هیچ جا قبول نشی دوستم بابک که سال قبل مرده بود میوه فروشی داشت و گفت از وقتی قبول شدی به ما سر نمی زنی با دختری که حوصله ش را نداشتم و نمی شناختمش رفتم coffee shop و گفتم اون جا رو ببین دوربین گذاشتن و فیلم همه رو بر می دارن. گفت چه جالب! بیا...
-
فلسفیدن
چهارشنبه 24 خرداد 1385 05:52
همیشه از یک چیز می ترسد. ناتمام ماندن. همیشه با دو کیسه باروت به خیابان می رود تا تمام کند. همیشه دست هایش را تاب می دهد که سیبل باشد. همیشه می میرد.
-
گندمو کی می خوره؟
دوشنبه 22 خرداد 1385 06:45
دیشب به این نتیجه رسیدم که کشف جدید را به نام خودم ثبت کنم و سری توی سرها در بیاورم. شما هم حتماْ دیدید که علی دایی نقش سنگ قبر تیم ملی را بازی کرد و برانکو هم گورکن شد. این را گفتم که فردا کسی ادعای کشف به سرش نزند. جمله ی روی قبر هم این است. همه برای یکی، یکی برای خودش (هیچ وقت تصمیم نداشتم این قدر مستقیم نظر بدهم و...
-
تا جایی که دوربین می رود
یکشنبه 21 خرداد 1385 08:30
بچه مان هم مرده دنیا آمد. اینگرید باز هم نشئه بود. هر بار می کشد ادعا می کند joan d'arc است. می گوید چطور تو می تونی بگی papillon هستی. من نمی تونم؟ و وقتی گونی سیب زمینی را نشانش می دهم و ماجرای فرار را تعریف می کنم می گوید هر چند وقت یکی با یه گونی می رسه این جا. فقط تو نیستی که. چهارصد سال است که کشتی ش غرق شده و...
-
سترون (چگونه دیگران را تا ارگازم بکشانیم و بزنیم توی ذوقشان)
جمعه 19 خرداد 1385 08:33
زیر سینه م،سمت قلب علامت زخم مادرزادی ست. درست همان جا که مسیح قلبش را بیرون آورد. مردم برایش دست زدند و صورتش از ناامیدی کج و کوله شده بود. وقتی قلب داشت هیجان درونی بیننده ها را تحریک می کرد مجری گفت: توجهتونو به چند آگهی بازرگانی جلب می کنم. قبر ناشناس که باستان شناسان به گئوماتای ملعون نسبت می دهند
-
قیامی که در نطفه خفه شد
پنجشنبه 18 خرداد 1385 21:15
این غیبت یک روزه به خاطر هجرت بود. نمی دونم می تونم منظم وبلاگمو به روز کنم یا نه. زنده ام... حکاکی با ناخن بر دیواره ی سیمانی قبر م.ق.
-
فاتحه را حتماْ بخوان
سهشنبه 16 خرداد 1385 07:01
چیزی که مرگ را هراس انگیز و ناپذیرفتنی می کند، توانایی ش در اثبات ناتوانی ماست قبر کالیگولا
-
بی عنوان
دوشنبه 15 خرداد 1385 06:58
هرگز به کسی که به ساخته های ذهنش ایمان دارد، اعتماد نکن قبر ملانصرالدین
-
تو را ربودند (چگونه اسطوره بسازیم)
یکشنبه 14 خرداد 1385 07:33
در آخرالزمان ژوکوند به حرف می آید... بتهوون نشان شهروند افتخاری را برای ساختن for Elize در جهت تشویق مردم به گذاشتن آشغال دم در، ساعت ۹ شب، از شهردار تهران دریافت می کند... یک محقق ترک مقیم امریکا کشف می کند الیزه و لیزا یک نفر بوده اند... یک محقق ویت کنگی با کشف بقایای ماکوندو می گوید الیزه از نوادگان لیزا بوده و...
-
کپسول
شنبه 13 خرداد 1385 06:55
همه ی انسان ها، مرد و زن بدانند که زندگی م را هر چه داشتم و نداشتم را روز اول دعوت تان به آیین مقدس آماده ی ایثار کردم گناهانتان را به سویم بیاورید آمرزشتان را خواهم خواست یک مومن حقیقی یاد خواهد آورد که دوست داشتن هدیه ی من ست به شما من را بخوانید تا در سختی ها یاری تان کنم 48754th prophet