بنده ی جاودانگی بودن

بزرگ ترین عامل شکاف بین دو نسل این است به جای این که والدین فکر کنند وظیفه شان را انجام می دهند و فرزندان فکر کنند والدین به گردن شان حق دارند، والدین فکر می کنند به گردن فرزندان شان حق دارند و فرزندان فکر می کنند وظیفه والدین است.

تخیل و مالیخولیا

دارم یکی از احمقانه ترین لحظه های عمرم را می گذرانم. دیواری را با ناخن سوراخ می کنم فقط به خاطر این که صدای ناله ای می شنوم. صدای عجیبی که به ناله ی محتضری می ماند و فقط هر بار که دست از کندن می کشم صداش را می شنوم.

قل خوردن ساعت ۴ صبح

 

وقتی کسی تهمت می زند این را می گوید که اگر خودش در آن موقعیت باشد چه می کند.

مدل سازی ذهن (حرکت یک ذره دور دایره)

 

خیابان را بالا و پایین رفتن لا اقل یک خوبی دارد: همان کاری را می کنی که مغزت می کند.

سیزیف در مه (سنگ قبری غلتان)

 

خاطرات بد و خوب کوکتل قوی ساخته اند که دارد از پا در می آوردم. فعلاْ تلو تلو می خورم تا بعد. هر چقدر منتظر مانده م تا معجزه یی بشود انگار نه انگار و من افتاده ام به چرخه ی تکرار. حتی رستاخیز هم کمکی نمی کند.

وقتی به سرت می زند (خودکشی مزمن)

 

مازوخیست کسی ست که بنشیند و سریال در قلب من را ببیند و به خودش و کارگردان فحش بدهد.

وصیت نامه ای نوشته ی یک ناشناس

 

دارم لبخند می زنم تا شکوفا شدنم را جشن بگیرید. زندگی اما همین نزدیکی ها پرسه می زند، درست پشت سرتان و من می بینمش و دست های کثیفش را و هر چه درباره ش به تان می گویم باور نمی کنید و به م می خندید، منعم می کنید از حرف زدن درباره ش که جشن تان خراب نشود. اصلاْ بگذار در بر بگیردتان.

 

زمانی برای الهام

 

او می توانست بین دو نیمه فوتبال بخوابد و خواب ببیند. همیشه یک ربع اول نیمه دوم را خواب می دید. بعد از سر بدجنسی می آمد و همه ش را برام تعریف می کرد، مطمئن باشید بدجنسی بود چون می دانستم که راست می گوید و لازم نبود ثابت کند.

آجری دیگر در دیوار

 

دوستم گفت: دزدی می ره خونه یی واسه دزدی. همین که می ره تو اتاق می بینه دختری لخت و دمر افتاده و هیچ حرکتی نمی کنه. دزده به ش دست می زنه و دختره تکون نمی خوره. اونم می ترسه و فرار می کنه. وسط راه به سرش می زنه که بالاخره منم آدمم و دل دارم و یه تن هم اون جا افتاده. بر می گرده و هر کاری که می خواد با دختره می کنه. وقتی کار داشت تموم می شد دختره بر می گرده و چشمش که به دزده می افته جیغ می زنه.

باباهه سر و کله ش پیدا می شه و دزده رو می گیرن. تو دادگاه دزده اعتراف می کنه و قاضی از دختر می پرسه چرا لخت رو تخت افتاده بودی و حتی تا آخرش بر نگشتی؟ دختر یه نگاهی به باباش می ندازه و و سرشو می ندازه پایین و می گه: بابام هر شب باهام سکس داره و من واسه این که نبینمش لباسامو در می آرم و رو تخت دراز می کشم. این دفه هم فکر کردم بابائه که بر نگشتم.

دوستم گفت من که فکر کنم داستان خوبی از آب در بیاد. می تونی بنویسیش؟

عدلِ ظهر

 

امروز بیست و سه سال می گذرد از روزی که بچه ای داشت مرده به دنیا می آمد و پزشکان توی چادر اکسیژن گذاشتندش و زنده شد. فعلاْ که دارد زندگی می کند و دور دنیا می گردد تا بیشتر بداند. دوست دارد چیزهایی ببیند که تعجب کند و لحظه هاش را (چه شاد و چه غمگین) با رنگ های تند رنگ آمیزی کند.

فعلاْ حوصله نوشتن ندارم. سر ظهر است و خستگی:

هیجان

هاج و واج مانده بر آستانه

در

وامانده بدون درخواست