سه رنگ

 

گفت دیگر با هم دوست نباشیم.

گفت تقصیر تو هم نیست، دیشب بهم الهام شد.

گفت دوستت دارم

...........................................

گفت دیگر با هم دوست نباشیم

گفت تو خیلی خوبی و من جلوی پیشرفتت را می گیرم

گفت دوستت دارم

...........................................

گفت دیگر با هم دوست نباشیم

گفت بهتر است دلیلش را ندانی که با تصویر خوب از هم جدا شویم

گفت دوستت دارم

 

 

تابستان این طور شروع شد

 

واقعیت پشت در خوابیده بود و هوا داشت گرگ و میش می شد. داشتم کل دنیا را تو سرم جا می دادم و تو بی خیالش شدی و خوابیدی. برتراند هم مرده بود و لابد داشت به ساق پای تو نگاه می کرد که پتو را انداختم روت. صلیب را از گردنم در آوردم و گذاشتم عیسی برای خودش هوا بخورد و خوش باشد. فکر کردم الان نوبت شکوفایی ست. هماهنگی روح و بدن ولی تحملش کردم. زن آفریقایی، یکی از ده زن زیبایی که تا به حال دیده ام، خودش را خیس کرد وقتی نظامی ها شوهر آزادیخواه ش را می بردند و وقتی شوهرش آزاد شد و رفت اروپا دنبالش، با یک پیانیست خوابیده بود و شوهرش پشت در زنگ می زد و او نرفت جواب بدهد.

صبح موقعی که خواستم فلنگ را ببندم آن قدر سر و صدا کردم تا واقعیت هم بیدار شد

the fall

 

تا چند وقت دیگر می توانیم ورود انسان را به دنیای اصوات جشن بگیریم. دیگر دوره ی امپراتوری کلمه ها تمام شد.

مرثیه ای برای یک روز ابدی

 

آرزوها هم با انسان ها پیر می شوند و از کار افتاده، دیگر توانایی برانگیختن ندارند و به صورت مجسمه هایی ابدی جزیی از وجود انسان را نشان می دهند.

نوستالژی کم کم تراژدی می شود، تراژدی تلاش و نتوانستن، اولیس به طرف جزیره یی می رود که همه ساکنانش زن هستند و متقاعدشان می کند آن جا بماند.  زنان تنش را ماساژ می دهند و براش شراب می آورند و پرده ی سینما، و آن وقت با فیلم های هالیوود و موسیقی پاپ حالش را جا می آورند.

 

سحرخیز باش تا کله ت به کار بیفتد

 

زندگی با انسان ایده آلیست تاب خوردن با پاندولی ست که تو را از لذت هایی که در خواب هم نمی بینی تا تنهایی و سکوتی که در خیالت نمی گنجد می برد و می آورد.

روح مقدس (از بین رفتن چهار بعد)

 

با دوستم سوار اتوبوس شب رو شدیم، برویم رشت. شب به خاطر میل به امنیت بیشتر آدم ها را به هم نزدیک تر می کند. سرش را گذاشته بود روی شانه م و خودش را با ستاره ها مشغول کرده بود.

داشتم موسیقی گوش می دادم.

ماه شب چهارده بود، می گفت ارواح ناشناخته دارن تو من بیدار می شن. هر بار این را می گفت اتفاقی می افتاد. سرخ پوست بود.

هربار بحث به نیروهای ناشناخته می رسید یاد آمازون می افتادم و پشت سرش آمازون ها؛ برای این که بهتر کمان را بکشند سینه ی سمت راست شان را می بریدند. بعد نگاهش می کردم و مثل همیشه لبخند سرخ پوستی تحویلم می داد.

کاش فکر هم صفحه ی شطرنجی داشت.

برام تعریف کرد از روح، هیچ وقت نفهمیدم چه می گوید ولی لحنش پرِ اعتقاد بود. زندگیِ دست ستاره ها، زندگی یی که یک نفر آن بالا بالا ها تاس بیندازد و با رد شدن ستاره یی دنباله دار تاریخ تغییر کند.

اتوبوس دم رستورانی بین راهی نگه داشت، مسافران را به زور بیدار کردند که فرصت از دست شان نرود، فرصت فحش دادن به گمانم. گفت پسته می خوام، برام می گیری؟

این پا و آن پا کردم که یادش برود ولی نرفت انگار به ماجرای ناشناخته ی فضایی ش مربوط می شد یا دستور از جایی دیگر می رسید.

رفتم و براش پسته را از سر گردنه خریدم. وقتی آمدم بالا دیدم یک نفر سر جام نشسته و دوستم سرش را تکیه داده به شانه ش و هنوز غرق در ستاره ها بود. اگر یک سرخ پوست برهنه با پر عقاب روی سر می دیدم کمتر تعجب می کردم تا یک ایرانی، درست مثل خودم.

از کنارشان رد شدم و رفتم ته اتوبوس. به جای این که مغزم را خسته کنم، دو صندلی خالی گیر آوردم و دراز کشیدم؛ سریع هم خوابم برد.

 

عصر جدید

 

می توانم از امروز در رابطه ام با گربه ی همسایه تجدید نظر کنم و به نوعی انسانی- حیوانی ش کنم.

می توانم به سگ دست و پا چلفتی م قلاده بزنم که گربه ی همسایه را نترساند.

گربه ی همسایه را هر طور نگاه کنی خوشگل است و کش و قوس معرکه ای به تنش می دهد و منحنی ها هستند که زندگی مان را پر لذت و هیجان می کنند.

می توانم بروم توی شرکت ساختمانی و ساختمان هایی طراحی کنم پرِ منحنی. مثل برج تاتلین که عروج منحنی است.

می توانم زندگی جدید سهموی و سینوسی داشته باشم و معیارم به جای خط کش منحنی باشد.

دریا موج هاش را دارد و افکاری که در آن با میل غرق شدن دست و پا می زنند.

 

 

منشور

 

دیروز با دوستم قرار داشتم و یک ربع کاشته شدم. تا چشمم به ش افتاد گفتم جل الخالق. این بار سنگ تمام گذاشته بود:

کفش نارنجی

شلوار زرد پر رنگ

مانتو سبز پسته ای

روسری بنفش

موهای جلوی سرش شرابی

موهای پشت سرش شکلاتی

رژ صورتی

لاک آبی فیروزه ای

چشم هایش را اگر می دیدی (زیر عینک دودی) خاکستری رگه دار

کیف قرمز

ساعت سفید

گفت یه هو زد به سرم. چطوره؟ خوشگل شدم؟

گفتم بذار حالم جا بیاد به ت می گم.

از تئاتر شهر پیاده رفتیم طرف تجریش. یکی از برنامه های همیشگی مان بود که خیلی به ش می چسبید. قدرتش را هم داشت که یک ریز همه ی راه را حرف بزند. واقعآ حرف نداشت.

از حرف هاش چیز زیادی یادم نمانده، بهتر است بگویم هیچی. دستم را گرفته بود و شده بودم مردی که دستش چند پلاستیک میوه ی نوبرانه دارد که ببرد خانه. دارد تابستان می رسد. هیچ چیز مثل یک جعبه مداد رنگی نمی تواند تخیل را زنده نگه دارد و شادابی بدهد.

رفته بودیم وسط دید مردم و کم مانده بود بشویم سوژه ی گفتگوی خبری ساعت 11. همه نگاهمان می کردند و برای هزار نفر ماجرا ساخته بودیم که درباره ش برای دیگران حرف بزنند، اگر خودِ دیگران ندیده باشندمان و سیستم دو نفری رنگ و تعجب داشت می رفت طرف شمال و نگاه ها را می چرخاند طرف خودش.

پسری آن قدر حواسش پرت شد که توپ از دستش قل خورد و تالاپ افتاد توی جوی آب و مادرش که سرتاپا سیاه پوشیده بود اول پسرش را دعوا کرد و بعد ناله و نفرینش شروع شد.

نمی دانم چه حسی داشتم و اصلاً حوصله ی حس هایم را نداشتم، هو شنیدن و زیر نگاه بودن داشت کلافه م می کرد.

داشتم به گاوها فکر می کردم که هم یک بعدی می بینند و هم  سیاه و سفید و از حرکت پارچه تحریک می شوند. بدبختی گاوها همین است و برای همین با انسان ها فرق دارند، آن ها هم اگر مثل ما دو بعدی می دیدند اوضاعشان این قدر بی ریخت نبود که به پارچه ای حمله کنند. تکامل هم خوب چیزی ست ها.

وسط حرف هاش چشمم افتاد به گنجشکی که همه ی بال و پرش رنگی بود. می خواستم نشانش بدهم که بی خیال شدم. شب که شد دور افتخار تمام شده بود. برگشتیم جای اول مان و به قول معروف "شب سیاه، گاو سیاه".

دیگر می شد به ش نزدیک تر شد و احساس را باهاش تقسیم کرد. حتی می شد دلت براش تنگ شود. خداحافظی کردیم و تصویری از یک روز رنگی را توی سیاهی شب مزمزه می کردم.

یک شهرت یک روزه آن قدر هم بد نیست و حتی می تواند خوش خوشانت هم بشود.

اگر خودکشی می کردیم یکی دو ماه لای صفحه های حوادث وول می خوردیم.

اگر داستانش را بنویسم پرتابم می کند به ابدیت. هیچ چیز مثل یک دختر رنگارنگ این قدرت را ندارد. از من گفتن بود.

سر صبح

 

وقتی توی آینه خودش را دید پدرش را یاد آورد.

اصلاً شبیه نبودند.

داشت دیرش می شد و فرصت فکر کردن نداشت.

باید پسر بزرگش را می برد مدرسه که بعد به ش بگوید تو بی سوادی و فسیل شدی

باید پسر کوچک ترش را که می خواست پادشاه بشود می برد مهد کودک که چند سال بعد به او بگوید می خواهد هتل دار بشود.

باید برای پسر سومشان که سونوگرافی مشخص کرده بود لباس می خرید که زنش سرِ زا بمیرد.

 

 

برای یکی از دوستانم که تحول را خوب می فهمد

 

انسان ها داخل مترو، خسته و غم انگیزند و زیر چشمی همدیگر را می پایند، همدیگر را ورانداز می کنند و وقتی نگاهشان می کنی می روند در افکار دور و دراز...

زیر جمجمه ام دو فکر بالا و پایین می روند...

زیر جمجمه ام تو هستی و پروژه هایی که باید آماده شان کنم...

زیر جمجمه ام  logical songمی پیچد و پیرمردی زیر چشمی نگاهم می کند...

  فکرهای بی انگیزه، جریانی از درد با خودشان دارند

زیر جمجمه ام آن قدر خون جمع شده که هر لحظه ممکن است منفجر بشود.

زیر جمجمه ام دختری میله را محکم گرفته و دور تا دورش نگاه هایی که با همه ی خسته گی شان سعی دارند دن ژوان باشند.

بسته های کوچک انرژی جذب سلول ها می شوند و قلب هنوز می تپد.