مسائل تن همیشه در ابهام می ماند و تمدن چند هزار ساله می پوشاندش. انسان به سمت الگوی نامریی می رود که خودش اختراع کرده، مترسکی که به ش هویت بخشیده و باورش کرده. سیاست کلی همیشه بر این بوده که همه چیز کنترل بشود حتی گفتن.
تن به صورت معبدی جادویی در می آید که باید دنبال ش دوید، به زیارتش رفت و دیگر از حالت وجودی که همه روزه با ماست خارج می شود و حتی دست کشیدن بر آن به آیینی تبدیل می شود پوشیده از شرم و راز و بهت.
کم کم ازمان دور می شود و به صورت موجودی مستقل و بی هدف به زندگی ش ادامه می دهد، مانند بچه ای نق نقو که پرستارش را عاصی کرده و پرستار اجازه ندارد به ش قاقا لی لی بدهد.
تن دیگر رشد نمی کند، همیشه بچه می ماند و آن وقت ذهن مان باید اسیر درخواست های بچه گانه ش بشود.
دوستم هر کاری می کند نمی تواند جلوی قدیس شدنش را بگیرد و دارم حسابی تشویقش می کنم، قرار است برود کوه و کمر و بنشیند به تفکر. می گویم فقط کافی است چند ماه کسی نبیندت، چند ماه می شود چند سال، قیافه درب و داغان ت را هم ببینند باورشان می شود و آن وقت دورت حلقه می زنند. چون مثل آن ها نیستی و آن وقت است تصویر پوشالی ازت می سازند که راحت تر حذفت کنند، که بفرستندت لای کتاب ها، همان جا محترمانه دارت بزنند، بین مرتاض ها و خواجه ها....
دوستم می گوید خفه شو ...
جلوی سینما بهمن هستیم
می گویم جدی می گویم تو که به هیچی تو زندگی ت علاقه نداری و قرار است بزنی به کوه و بیابان پس یک خورده جهت بده به تنهایی، سرمایه گذاری کن، من هم داستان زندگی ت را می نویسم.
می گوید اگر یک کلمه دیگر بگویی من می دانم و تو.
می بینم طفلک ناراحت شده و چیزی نمی گویم، حتی به دختر ها هم نگاه نمی کند، به آسمان نگاه می کند. حق دارم این پیشنهاد را به ش بکنم که تا یک هفته دیگر که به کوه می زند وقتِ فکر کردن داشته باشد.
دوست داشتن را می بخشم به تو و تنهایی می روم سینما که با آن شهر را مهمان کنی.
کتاب هام را می سوزانم که دنیا سالم تر بماند.
سرم را لای دو دستم منگنه می کنم که فکرهام بیرون نریزد.
دیگر جزیره ای برای کشف شدن نیست که دلم به آن خوش باشد.