دلم هوای نوشتن یک داستان عاشقانه به سرش زده با دختری که ناخنش را می خورد و پسری که هر چند جمله یک بار می گوید ببخش، تقصیر من بود.
جنگ مثل خوردن یک تکه گوشت سرخ کرده است که چربی ازش می چکد، همه می گویند خوردنش برای سلامتی خطرناک است و همه با اشتها می خورندش، کسی در تاریخ پیروز می شود که لکه های چربی روی لباسش نباشد و دست هاش را سریع بشوید.
آدم های زمین گیر دست شان به آسمان دراز است، مثل درخت و برای این که کم نیاورند می گویند نشان استقامت است.
قرار است دو مجموعه داستان بنویسم: داستان های مترو و داستان های میز بغلی تو کافی شاپ.
قرار است به همه ی دوست هام خیانت کنم و بیاورمشان تو داستان. حتی کج و کوله شان کنم مثل آینه ی محدب.
آفرینش و پراکندگی خیلی به هم شبیهند مخصوصاً وقتی رشته ش از دستت در برود.
وقتی قرار است کاری را جدی شروع کنم، همین که می روم درونش می فهمم چه شوخی بزرگی است
دختری با یک سبد ملافه سفید خیابان را پایین می رفت و آن ها را به مردم می داد.
باد لای موهاش می پیچید و تمنای مردها را دنبال خود می کشاند.
چند روز است که از زمین خون بیرون می زند و از خیابان بالا می رود.
"کتیبه ی روی گور شیوه ای ست کهن تا زنده گان را به اندیشه وادارد و از فراز دیوار گذشته، امید و اعتماد را انتقال دهد."
پل الوار
این نوشته را دوست بسیار عزیزم، دنیا، چند دقیقه پیش برام خواند و مو به تنم سیخ کرد، طوری که نتوانستم از نوشتن مستقیم درباره ش خودداری کنم: از این که با شاعری هم فکرم که دوستش دارم و شعرهاش از پشت ترجمه هم غنای قابل ملاحظه یی را انتقال می دهد، احساسی بیشتر از خوشحالی بهم دست داده.
خیلی از دوست هام، ازم پرسیده اند که این ها که می نویسی چه معنی دارد. شاید یک سر این جریان گیج شدن برگردد به من و به نوعی خوم را مسوول می دانم که یک بار حرف هام را، دیدگاهم را، مستقیم بگویم.
انسان ها در مقابل واقعیت چند واکنش نشان می دهند. یک دسته از آدم ها سوار واقعیت می شوند. آن ها زندگی را با تمام ویژه گی هاش قبول می کنند و چارچوبش را می پذیرند. دسته ی دوم به دنبال واقعیت کشیده می شوند. ( آن قدر بد هم نیست که واقعیت را شکل اسب ببینیم.)
دسته ی دوم که شاید قسمت عمده ی مردم را تشکیل می دهند دو قسمت می شوند: گروه اول که واکنش جبرانی دارند، به دستاویزهایی متوسل می شوند تا یک دوره ی هفتاد ساله را، کمتر و بیشتر، بگذرانند. گروه دوم سعی در تغییر نظام موجود دارند. باید توضیح بدهم که مفاهیم واقعیت و نظام کلی هستند و نباید با مصادیق محدودشان کرد.
این گروه خود به دو دسته ی اصلی تقسیم می شوند: گروهی که می خواهند یک نظام را فیزیکی تغییر بدهند و گروهی که قصد تغییر فکری دارند.
این گروه در یک طیف گسترده پخش می شوند. در یک طرف کسانی که عقایدشان را مستقیم می گویند و سیستم ایده آلشان را توضیح می دهند و طرف دیگر کسانی که سیستم فعلی را با تمام کجی ها و کمی ها به مردم نشان می دهند و ازشان غیر مستقیم می پرسند چرا باید این طور باشد.
یک هنرمند جایی بین این دو بی نهایت قرار گرفته و این تلقی من از هنرمند است. به نظر من این شرط لازم است و کافی نیست، زیرا به هر اثری که یک فرد با این خصوصیت ارائه کند نمی توان اثر هنری اطلاق کرد.
برای این که یک اثر با نام کار هنری شناخته شود، باید اندیشه تولید کند. باز تاکید می کنم که این متن تعریف و تلقی خودم از هنر است و "باید"ی که گفته شد در سیستم فکری من تعریف شده.
یونگ می گوید اندیشه از چهار بخش تشکیل شده: شعور، تفکر، احساس و مکاشفه
شعور به ما می گوید پدیده ای وجود دارد یا نه. این مسئله در مورد هنر برمی گردد به معیارهای درونی یک فرد از یک اثر هنری. فردی ممکن است داستان های فهیمه رحیمی را اثری هنری بداند، و کسی آن ها را نوشته های بی سر و ته احساسی بخواند. در مورد چگونگی تاثیر پذیری شعور چیزی نمی گویم چون واقعاً طولانی و پیچیده است.
تفکر می گوید پدیده چیست؟ تجزیه و تحلیل به عهده ی تفکر است و سیستم ذهنی ما بر مبنای قیاس آن را ارزیابی می کند. احساس می گوید پدیده دل پذیر است یا نه. احساس پیام غریزی بدن است و حتی معیارهای زیبایی شناختی مان را تحت تاثیر قرار می دهد. یک فرد عاشق به دلیل نیازش، شعرهای عاشقانه را زیبا می بیند و ممکن است برای فردی دیگر اصلاً زیبا به نظر نرسد. مکاشفه هم می گوید پدیده از کجا آمده و به کجا می رود. این آخرین مرحله و به نظر من مرحله ایست که اندیشه به کمال می رسد و می تواند از ابعاد محدود کننده ی زمانی و مکانی فراتر برود.
به نظر من اثر هنری آن است که در مخاطب مکاشفه ایجاد کند و این کمال یک اثر هنری است که هم تفکر انسان را به تجزیه و تحلیل وا می دارد هم احساسش را تازه و حساس نگه می دارد.
برگردیم به بحث اصلی مان. برای من هنر یک مامن است و جایی است که می توانم چند ساعتی نفسی تازه کنم و بعد با واقعیت رو به رو بشوم. حتی کارهایی که می بینم و می خوانم برایم درگیر کننده تر از واقعیت هستند زیرا الگوهایی از سرشت بشری دارند که در لفافه ی داستان و شعر و فیلم و نقاشی و حتی موسیقی پنهان شده و شاید بیشترین چیزی که من در زندگی درباره ی شخصیت آدم ها می دانم از داستان هایی ست که به نظر بعضی ها ممکن است خیال بافی به نظر برسد و همیشه از داستان هایی لذت برده ام که لذت کشف به من بدهند، از خودم بپرسم نویسنده چرا این را نوشت و همین ذهنم را درگیر می کند.
بیشتر مطالبی که من می نویسم از همین درگیری ها و دغدغه هاست که دوست دارم در قالبی غیر مستقیم بگویم. البته این را هم می دانم که مطالب ارجاع دار را که زیاد هم هستند تا زمانی که خواننده متن اصلی را نخوانده باشد، گنگ و نا مفهوم است. مثلاً کسی که خوزه آرکادیو را نشناسد نمی تواند معنی آن فریاد را بفهمد که نیازش چه بوده که ربکا را آن طور صدا زده. البته می تواند برداشت خاص خودش را داشته باشد
مسئله مهم اختلاف دیدگاه هاست و این اجتناب ناپذیر است. من دیدگاهم را در قالب نوشته هام می گویم و هر کس که پذیرفت، مخاطبش می شود. از نظر من هر نوشته ای مخاطبش را تعیین می کند.
این متن باید خیلی مفصل تر می شد ولی نمی دانم حوصله ی خواننده در چه حد است. بحث ساختارهای فکری و نحوه ی تاثیرگذاری اثر هنری آن قدر تیتروار بود که نمی دانم کافی بود یا نه.