دیشب سه خواب دیدم:
استادمان گفت گند زدی با این انتخاب رشته کردنت. ممکنه هیچ جا قبول نشی
دوستم بابک که سال قبل مرده بود میوه فروشی داشت و گفت از وقتی قبول شدی به ما سر نمی زنی
با دختری که حوصله ش را نداشتم و نمی شناختمش رفتم coffee shop و گفتم اون جا رو ببین دوربین گذاشتن و فیلم همه رو بر می دارن. گفت چه جالب! بیا بهشون یه حالی بدیم و یک دقیقه مرا بوسید.
همیشه از یک چیز می ترسد. ناتمام ماندن.
همیشه با دو کیسه باروت به خیابان می رود تا تمام کند.
همیشه دست هایش را تاب می دهد که سیبل باشد.
همیشه می میرد.
دیشب به این نتیجه رسیدم که کشف جدید را به نام خودم ثبت کنم و سری توی سرها در بیاورم. شما هم حتماْ دیدید که علی دایی نقش سنگ قبر تیم ملی را بازی کرد و برانکو هم گورکن شد. این را گفتم که فردا کسی ادعای کشف به سرش نزند. جمله ی روی قبر هم این است.
همه برای یکی، یکی برای خودش
(هیچ وقت تصمیم نداشتم این قدر مستقیم نظر بدهم و خودم ترجیح می دهم غیر مستقیم حرف بزنم ولی شوکی که دیشب بازی به من و دور و بری هام وارد کرد آن قدر بود که فکر نکنم تا مدت ها از آن بیرون بیایم. خیلی مسائل توی سرم وول می خورند و بهتر است نگویمشان.)
بچه مان هم مرده دنیا آمد. اینگرید باز هم نشئه بود. هر بار می کشد ادعا می کند joan d'arc است. می گوید چطور تو می تونی بگی papillon هستی. من نمی تونم؟ و وقتی گونی سیب زمینی را نشانش می دهم و ماجرای فرار را تعریف می کنم می گوید هر چند وقت یکی با یه گونی می رسه این جا. فقط تو نیستی که.
چهارصد سال است که کشتی ش غرق شده و تنها چیزی که جا گذاشته هرویین است که تمام شدنی نیست. می گویم بچه مون واسه این مرد که هرویین ریختی تو حلقش. تو اصلاً هیچی حالی ت نیس. نه آزادی، نه مفاهیم بزرگ انسانی.
لبخندی می زند و جوابم را نمی دهد. نزدیک است منفجر شوم. دِ بگو از این زندگی چی فهمیدی؟
فهمیدم باید بکشم تا نفهمم چی می گی که بتونم تحملت کنم. ببین اینجا خبری از هیچ کی نیس. خودمم و خودت. دس تکون بده، داد بزن، ببین کسی می فهمه این جایی؟ همه تا جایی دنبالت اومدن که فکر کنن آزاد شدی. بهتره همه همین فکرو کنن. تو هم خفه شو و حرفایی که به خورد مردم می دادی تحویلم نده.
انگار یک خورده آرام تر شده.
ببین استیو، مردایی بودن اومدن تو این جزیره که خیلی آروم بودن. روزا می رفتن ماهی گیری و شکار و این قدر اراجیف نمی بافتن یا لا اقل تو حماقتشون شیرجه نمی زدن. بهترین دوای تو اینه یه مدت بخوابی که همه چی رو فراموش کنی. تو فکر کردی منو سوزوندن؟ مردم سوختنمو دیدن ولی واسه این که باور کنن منو آوردن این جا. تنهایی بمونم تا مردم نبیننم. تا قهرمان بشم. ما رو زندونی کردن استیو. بهتر نیس واسه فراموش کردنش بخوابیم؟
مشکل این جاست ساعت هایی که حواسش سر جاش است آن قدر زیاد نیست.
تکه هایی از یادداشت های فردی ناشناس در جزیره ای ناشناس
زیر سینه م،سمت قلب علامت زخم مادرزادی ست.
درست همان جا که مسیح قلبش را بیرون آورد.
مردم برایش دست زدند و صورتش از ناامیدی کج و کوله شده بود.
وقتی قلب داشت هیجان درونی بیننده ها را تحریک می کرد مجری گفت: توجهتونو به چند آگهی بازرگانی جلب می کنم.
قبر ناشناس که باستان شناسان به گئوماتای ملعون نسبت می دهند
این غیبت یک روزه به خاطر هجرت بود. نمی دونم می تونم منظم وبلاگمو به روز کنم یا نه.
زنده ام...
حکاکی با ناخن بر دیواره ی سیمانی قبر م.ق.
چیزی که مرگ را هراس انگیز و ناپذیرفتنی می کند، توانایی ش در اثبات ناتوانی ماست
قبر کالیگولا
در آخرالزمان ژوکوند به حرف می آید...
بتهوون نشان شهروند افتخاری را برای ساختن for Elize در جهت تشویق مردم به گذاشتن آشغال دم در، ساعت ۹ شب، از شهردار تهران دریافت می کند...
یک محقق ترک مقیم امریکا کشف می کند الیزه و لیزا یک نفر بوده اند...
یک محقق ویت کنگی با کشف بقایای ماکوندو می گوید الیزه از نوادگان لیزا بوده و خانه شان دو کوچه بالاتر از آئورلیانوی دوم بود و محقق ترک یک امپریالیست بی سواد است...
دعوا بالا می گیرد و لیزا می خواهد حقیقت را بگوید که در این بلبشو یک چفیه چپیده می شود توی دهانش...
مکاشفات سنت بارباپاپا پس از عروج
همه ی انسان ها،
مرد و زن بدانند که زندگی م را
هر چه داشتم و نداشتم را
روز اول دعوت تان به آیین مقدس
آماده ی ایثار کردم
گناهانتان را به سویم بیاورید
آمرزشتان را خواهم خواست
یک مومن حقیقی
یاد خواهد آورد که
دوست داشتن هدیه ی من ست به شما
من را بخوانید تا در سختی ها یاری تان کنم
48754th prophet